۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

فصل بهار


فصل بهار، علاوه بر شکفته شدن طبیعت، فصل صحبت کردن هم هست. دانشجوها و دانش‌آموزها، مخصوصاً دسته‌ی اول.
هر گوشه‌ی دانشگاه رو که نگاه می‌کنی، دو نفر در حال صحبت هستن. سن و سال و مثبت و منفی هم نمی‌شناسه.
پسره با یه مَن ریش و یقه‌ی بسته و انگشتر عقیق به دست، داره با یه خانم تیشان فیشان صحبت می‌کنه؛ اون یکی با موهای بلند تا شونه‌، با ابروهای شمشیری با یه ریش عجیب و غریب و یه سری آت‌و‌آشغال که به خودش آویزون کرده داره با یه خانم چادری که فقط چشماش پیداست صحبت می‌کنه.
اونوقت.....اونوقت ما صبح تا شب داریم با حسام حرف می‌زنیم، با ابراهیم کلنجار می‌ریم، احوال حمزه رو می‌پرسیم، با وحید فحش رد و بدل می‌کنیم، با حجت چت می‌کنیم و برای وبلاگ امیر نظر می‌ذاریم. خدا شانس بده.

۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

تبعید


من: راستی جواد چه خبر از مصطفی؟
جواد: هیچی بابا اون بنده‌ی خدا هم گرفتار شده،
من: چتو مگه؟
جواد: عرب رفته بود کربلا، موقع برگشتن، تو مرز ایران بهش گفتن که اعتبار اقامت‌نامه‌ی شما تموم شده و نمی‌تونید به خاک ایران وارد بشید،
من:اِاِاِاِاِ..........خوب اون چیکار کرده،
جواد: مجبور شده بره سوئد، پیش داییش،
ای خدا، یعنی نمی‌شه ما هم بریم کربلا، بعد راهمون ندن تو ایران بعد تبعید شیم به سوئد.

۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

انشاء


یادتونه وقتی مدرسه می‌رفتیم، اون قدیم قدیما، پنجم دبستان، کلاس انشاء. وقتی تعطیلات تابستون تموم می‌شد یا سال نو می‌رسید، موضوع انشاء، بی برو برگرد این بود:"تعطیلات خود را چگونه گذرانده‌اید؟".
دلیل اصلی انتخاب این موضوع، جذاب بودنش نبود، دلیلش معلم‌ها بودن، که رشته‌شون ادبیات نبود، یا معلم پرورشی می‌اومد سر کلاس یا مدیر یا ناظم و یا هر کس دیگه‌ای که تو اون ساعت، تو مدرسه کار دیگه‌ای نداشت. دلیل انتخاب این موضوع از جانب اون‌ها هم این بود که از هر موضوع دیگه‌ای دمه‌دستی‌تر بود و بچه‌ها توش گیر‌نمی‌کردن و از معلم هم سوال نمی‌پرسیدن.
حالا من هم یاد ایام شباب کردم و می‌خوام یه انشاء با این موضوع واسطون بنویسم:

تعطیلات خود را چگونه گذرانده‌اید؟
ما در تعطیلات به شمال رفتیم. شمال جای خیلی خوبی‌ است. شمال در بالای ایران است. فامیل‌های ما آنجا زندگی می‌کنند. فامیل‌های مامانمان. ما در رفتن به شمال با ماشین خودمان رفتیم. ماشین ما، ماشین خوبی است و در آن 5 نفر جا می‌شوند. فامیل‌های ما با دیدن ما خیلی خوشحال شدند و از ما خیلی پذیرایی کردند جوری که ما داشتیم می‌ترکیدیم و اینقدر چایی خوردیم که کلاً در دستشویی بودیم.
ما در شمال دایی، خاله، پسر‌دایی، پسرخاله و فامیل‌های دیگرمان را دیدم و از دیدنشان خیلی خوشحال شدیم اما نمی‌دانیم چرا آنها از دیدن ما خوشحال نشدند و به جای احوال‌پرسی هی به ما می‌گفتند: "دماغت چاق است" یا اینکه می‌گفتند: "خاری". ما نفهمیدیم چرا آنها به جای احوال‌پرسی به ما فحش می‌دادند و دماغمان را مسخره می‌کردند و در حالی که دماغ آنها هم مثل مال ما بزرگ بود یا اینکه چرا به ما میگفتن خار در حالی که ما آدم هستیم.
همه فامیل‌های ما از ما می‌پرسیدند که چکار می‌کنی و ما به آنها می‌گفتیم که درس می‌خوانیم و بزرگترها می‌گفتند بارک الله و کوچکترها می‌گفتند که ما آنها را با این درس خواندنمان خفه کرده‌ایم و بعضی‌ها یک حرف دیگری می‌زدند که ما نمی‌دانیم یعنی چه اما مثل اینکه حرف بدی است چون که آن را آرام در گوش ما می‌گفتند و ما به آنها می‌گفتیم که ما آن کار را نکرده‌ایم و شاید کس دیگری کرده است وآنها به ما‌ می‌گفتند بی‌ادب. اما بالاخره(بخوانید بالا  خره) ما نفهمیدیم که درس خواندن ما چه ربطی به خفه شدن فامیلمان و آن کاری که آنها گفتند که ما می‌کنیم و ما نمی‌دانیم یعنی چه، دارد.
شمال جای بسیار خوبی است و هوای بسیار خوبی دارد و شما هم به آنجا ‌بروید اما وقتی به آنجا رفتید و عیدی گرفتید آنرا به پدر و مادر خود ندهید چون آنرا نگه می‌دارند و به شما نمی‌دهند و می‌گویند که برایت جمع می‌کنیم یا اینکه می‌گویند که الآن پول را بده بعداً به تو می‌دهیم اما عید سال بعد هم پول را به شما نمی‌دهند.
پایان

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

اینترنت


حال می‌کنم با دانشگاه. نه به خاطر علاقه به درس و علم و کسب دانش و قص‌علی‌هذا. برای فرار از سرعت پایین اینترنت خانگی.
آخه با هزار بدبختی می‌ری یه ADSL می‌گیری، کل پول پیاده می‌شی یعنی در واقع می‌دوشنت اینقدر ازت پول می‌گیرن، با هزار بدبختی وصل می‌شی به اینترنت، سرعت به زور می‌رسه به 60kpbs، حالا می‌خوای دانلود کنی، می‌گن بذار یکِ شب به بعد، ساعت یک شب می‌شه، سرعت از 60 میاد به 5 و تو بی‌خیالِ دانلود می‌شی.
اما قربون دانشگاه برم، بدون دردسر دانلود می‌کنی اون‌هم با سرعت
1Mbps

۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه

تکنولوژی جدید

یادمه چهار، پنج سال پیش، با ورود تکنولوژی جدیدی که همه امروز اون رو به نام DVD می‌شناسیم، اکثر مردم قاطی کرده بودن که اسمش چیه.

-چهار، پنج سال پیش، توی مغازه فروش لوازم تکنولوژیک.
من: سلام آقا مغازه‌دار، DVD دارین.
آقای مغازه‌دار: بله، داریم.
من: چه قیمتی دارین؟
آقای مغازه‌دار: 100 تومنی داره، 200‌ی داره، بالاترشم هست که فکر نمی‌کنم به درد شما بخوره!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟........
من:100 تا تک تومنی؟
آقای مغازه‌دار: نه، مثکه شما تو باغ نیستی، 100 هزار تومن.
من: نه آقا مثکه شما متوجه نشدی من چی می‌خوام،
و با دست شروع کردم به کشیدن شکل یک دایره روی هوا و در ادامه توضیح دادم: دیسک DVD می‌خوام، از این‌ها که پشتش بنفشه.
آقای مغازه‌دار: آها خوب اسمشو بلد نیستی چرا ادای آدمای مطلع رو در می‌آری، CDِ DVD(سی‌دیِ دی‌وی‌دی) می‌خوای؟
من با چشمانی از حدقه بیرون زده و از روی ناچاری: آره، آره، آره.
آقای مغازه‌دار: خوب زودتر بگو.
حالا الآن هم فکر می‌کنم با ورود بلو-ری، تا یه مدتی به دیسک‌هاش بگن، DVDِ Blu-Ray (دی‌وی‌دیِ بلو-ری).