۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

تبريك


امروز، روز تولد دوست عزيزم، محسن.ش است.
او پسر خوبي است.
او پسر مهرباني است.
او در كارها به ما كمك مي كند.
او خيلي قد بلند است.
او خيلي آرام است.
او اصلا بلند نمي خندد...است.
او با خنده هايش اعصاب ما را خورد ... نمي كند.
ديدين چقدر پسر خوبيه، اصلا اين بچه هاي متولد آذر، خيلي توپن.
محسن جان .... تولدت مبارك

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

شعر

با سرمايي كه اينروزهاي پاييز باخودش آورده ياد شعري از اخوان افتادم، گفتم شايد بد نباشه اينجا بذارمش.


باغ من

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستين سرد نمناكش
باغ بي برگي
 
روز و شب تنهاست
 
با سكوت پاك غمناكش
ساز او باران ، سرودش باد
 
جامه اش شولاي عرياني ست
 
ور جز اينش جامه اي بايد
 
بافته بس شعله ي زر تا پودش باد
 
گو برويد، يا نرويد، هر چه در هر كجا كه خواهد
 
يا نمي خواهد
 
باغبان و رهگذاري نيست
 
باغ نوميدان
 
چشم در راه بهاري نيست
 
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد
 
ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
 
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت
 
پست خاك مي گويد
 
باغ بي برگي
 
خنده اش خوني ست اشك آميز
 
 جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن 
پادشاه فصلها ، پاييز
 

 برگرفته از سايت برگ سبز


۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

To eat or not to eat, that’s the problem


ديروز تو دانشگاه ما، تحصن بود، اون هم به مدت 2 ساعت، چون بعد از ساعت 2 بچه ها كلاس داشتن، رفتن. دليل تحصن، پايين بودن كيفيت غذا بود. گويا به بعضي از جمله بنده، به جاي كباب، دمپايي ابري يا آدامس داده بودن. بچه ها هم غذاها رو با ظرف هاش از در سلف تا ورودي ساختمان مركزي چيدن و شروع كردن به شعار تا مسئولين دانشگاه بيان. در اين بين نكاتي مشاهده شد كه براي جلوگيري از نقض غرض به سمع عزيزان مي رسانم:
1-     عده اي بعد از خوردن غذا، ظرف هاي خالي را توي صف تحصن قرار دادند.
2-     گويا يكي از افراد كه ظاهرا از دانشجويان مقطع كارشناسي ارشد بوده است، به كيفيت ساندويچ بوفه و نوشابه هاي توليد داخل هم اعتراض داشته، زيرا ته مانده نان ساندويچ و قوطي خالي نوشابه را درصف قرار داده است.
3-     عده اي براي جلوگيري از سوء استفاده سايرين، كباب را تناول فرموده و برنج و سوپ را در صف قرار دادند. از قرار معلوم اين عده به كيفيت كباب اعتراضي نداشتند.
4-     چند نفري در حال بردن غذاي سلف در ظروف يكبار مصرف به سمت خوابگاه بودند كه مورد حمله اغتشاش گران قرار گرفته و غذاي آنان به زور در صف اعتراض قرار داده شد.
5-     عناوين شعارها از اين قرار بود: رياست دانشگاه/پاسخگو، پاسخگو- .... بيرون بيا، بيرون بيا، وقت جوابه. به جاي ... فاميل رياست محترم دانشگاه را قرار دهيد.
6-     بعد از گذشت مدتي، اين شاعبه در بين برخي قوت گرفت كه شايد رياست دانشگاه، اصلا پاسخ را بلد نيستند، فلذا عده اي در صدد رساندن تقلب به ايشان برآمدند كه گويا تقلب هم چاره ساز نبوده است.
7-     تا جايي كه خاطره بنده ياري مي نمايد، آهنگ ريتميك ((.... بيرون بيا، بيرون بيا، وقت جوابه)) براي سريال گل پامچال بوده و اعتبار قانوني ديگري نداشته است...كه ظاهرا همكاران بنده اعلام مي كنند كه مصوبه جديد مجلس، مبني بر رفع ممنوعيت قانوني از اين آهنگ بوده است.
8-     گويا عده اي به جاي تحصن براي ديدار از نمايشگاه هنرهاي تجسمي تشريف آورده بودند زيرا طبق مشاهدات بنده، روبه سوي صف تشكيل شده توسط خانوم ها ايستاده و با اشاره دست و استفاده از لغاتي چون قرمزه، بوره، آبيه، اوف و ... تابلو ها و آثار هنري قرار داده شده را به هم نشان داده و قدرت خدا را تحسين مي كردند كه البته، به اذعان قريب به اتفاق دوستان، جاي تحسين هم داشتند.
9-     در ميان بازديدكنندگان از نمايشگاه هنرهاي تجسمي عده اي نيز از فرصت استفاده بهينه را كرده و باب آشنايي را باز نمودند.
10-  در اين مسير، بانوان محترم نيز از هيچ كوششي مضايقه ننموده و در حد توان ((بوي فِرِند هاي)) خود را به يكديگر نشان داده و به رخ هم كشيدند و يا بعضا موارد جديدي اختيار نمودند. سايرين نيز مشغول پراكندن آمار در ميان آقايان بودند.
11-  يكي از دوستان دست بنده را مي فشرد و ول كن قضيه هم نبود، گويي بنده نامزد ايشان مي باشم. اين امر آنقدر تابلو بود كه هركس بنده را با ايشان مي ديد، همين عقيده را داشت. بهانه ايشان براي اين عمل قبيح، جلوگيري از فرار بنده اعلام گرديد.
12-  يكي از عزيزان آشوبگر، در هنگام شعار دادن و دست زدن، دچار حالت طرب شده و به ناگاه چونان محمد خرداديان، به انجام حركات موزون از نوع بندري پرداختند.
13-  پس از مدتي داد و فرياد و فغان و التماس، يكي از مسئولين جزء دانشگاه به ميان عزيزان پاي گذاشتند. در اين ميان يكي از سركردگان جو زده شده و ليست درخواستي ارائه نمودند كه شامل تحولات اساسي در موارد زير بود: كتابخانه، سلف، سايت، مديريت دانشگاه، رئيس جمهور شدن ميرحسين موسوي و...!!!!!......
14-  بنابر اخبار واصله جمع كثيري از سركردگان اين اغتشاش، بعد از تناول مقادير متنابهي از همان كباب مذكور،       با استفاده از قرار دادن غذاي اضافي خود در صف، اين حركت را رهبري كرده اند كه با اين كار، خوي دَدمنشانه و اهداف صهيونستي خود را به مردم هميشه در صحنه ايران نشان دادند. بنابراين فقط بنده و عده قليل ديگري طعم شيرين گرسنگي در راه هدف را چشيده ايم.
15-   بنده ي كمترين، علاوه بر قرار دادن غذاي خودم در صف، غذاي يكي از عزيزان كه وظيفه بردن آن به خوابگاه بر عهده من قرار داده شده بود، را نيز در صف قرار دادم كه عزيز گرامي  بعد از مراجعت اينجانب به خوابگاه غذاي خود را از بنده مطالبه نمودند و زماني كه با شرح ماوقع روبرو گرديدند، از بنده يكدست چلوكباب سلطاني طلبكار شدند.

حل تمرين


ديروز رفتم پيش يكي از اساتيد. كلاس حل تمرينِ يكي از درس هاي اين استاد بر عهده منه. ترم پيش با همين استاد، چنين درسي داشتيم...منظورم اينكه حالت پيشرفته همين كلاس حل تمرين رو، خودمون مي گذرونديم....
به استاد گفتم: استاد، ببخشيد...نمرات درس ترم پيش رو رد نكردين... چطوري شدن؟؟
بهم نگاه كرد و گفت: تو اصلا خوب ننوشتي...اصلا ازت انتظار نداشتم....
يك كم تامل كرد و بعد گفت: راستي سر كلاس حل تمرين به بچه ها چرت و پرت درس ندي!!!!!......

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

سحري و والذاريات


اون شب خسته و كوفته از بيرون اومديم. من و كرامت با هم رفته بوديم ميدون امام حسين ديدن يكي از فاميلاش(فكر كنم پسرخالش بود). هم ديديمش، هم جاتون خالي، يك افطاري توپ زديم.
وقتي رسيديم خوابگاه، با هزار بدبختي، سه طبقه رو رفتيم بالا و رسيديم به اتاق. همه بچه ها حيُّ حاضر بودن و هركس به كاري مشغول بود.
عبدالحسين كه افطاريِ ما رو گرفته بود، گفت: افطاريتون توي كمده.
گفتم: دمت گرم ... جاتون خالي، غذا زديم به بدن.
ميثم طبق معمول با فريادگفت: كثافت، پس ما چي؟
من گفتم: شما...؟
محمد علي گفت: برادر صادق، رفتي و اومدي بي ادب شديا....
گفتم: آره، تأثيرِ زغال خوبه...
سجاد گفت: پس كشيدين... چه طعمي زدين؟
گفتم: من...من....من خسته ام ميرم بخوابم....
خيلي خسته بودم، آخرين چيزي كه يادمه اينكه سرم بين زمين و هوا و در حال فرود روي بالشت بود....
....
چشمام خمار خواب بود كه متوجه شدم سجاد داره مي گه: صادق پاشو بريم سحري....
به هزار زور و بدبختي پاشُدم، از تختم اومدم پايين و ساعتم رو نگاه كردم، 40 دقيقه به اذان مونده بود. راه افتادم برم دست و صورتم رو بشورم. كرامت هم پشت سرم بيدار شد و راه افتاد. دم در، موقع بيرون رفتن، عبدالحسين اومد تو و گفت: صادق نري قصد غربت كني، بموني تو دستشويي، سريع بيا، الان اذان مي شه...
گفتم: باشه حالا...الان ميام....خيلي مونده...
رفتم و برگشتم، كرامت هم اومد، قاشقم رو برداشتم كه برم كه كرامت گفت: صبر كن منم بيام...
رفتم دمِ درِ اتاق واستادم. داشتم به اتاقا نگاه مي كردم كه لامپ هاشون يكي يكي داشت روشن مي شد و بچه هاشون داشتن مي رفتن دستشويي يا اومده بودن و داشتن مي رفتن سلف...از اتاق روبرو سروصدا بلند بود، مشخص بود كه شب قبل رو بيدار بودن...
كرامت اومد و داشتيم راه مي افتاديم كه ميثم از همون اتاق اومد بيرون و اربده كشيد: به به صادق...بالاخره بيدار شدي... يك كم مي خوابيدي...
گفتم: نمي ياي؟
گفت: چرا...شما بريد ما هم ميايم...
من و كرامت راه افتاديم، چند نفر از اتاق هاي بغل در اومدن و پشت سر ما راه افتادن ... سه طبقه رو رفتيم پايين و راه افتاديم سمت سلف ... سلف ما نزديك بود... همون پشت ساختمون ... هوا سرد بود و من و كرامت هم خودمون رو تو كاپشن پيچيده بوديم...
رفتيم و رسيديم جلوي سلف...
در سلف بسته بود...چراغاش خاموش بود...باورم نمي شد...انگار يك پتك زدن تو سرم.... يه لحظه برقي از ذهنم گذشت، دستم رو كوبيدم تو سرم و گفتم: خاك تو سرم...دوزاريم تازه افتاده بود...
يادم اومد چند روز پيش محمد علي بهم گفته بود: مياي بچه ها رو اُس كنيم، نصفه شب بفرستيمشون واسه سحري...
تقصير خودم بود كه قبول نكردم...
كرامت همينجور مات و مبهوت داشت اينور و اونور نگاه مي كرد. دستشو گرفتم و راه افتاديم سمت خوابگاه، تو راه قضيه رو واسش توضيح دادم و چون مي دونستم چه چيزي در انتظارمونه زير لب گفتم: خدا به دادمون برسه...
رسيديم به خوابگاه. چشمتون روز بد نبينه، تمام كساني كه تو اون لحظات بعد خواب يادمه، حتي بچه هاي طبقه هاي ديگه، سراشون رو از پنجره كرده بودن بيرون و درحالي كه به ما دو نفر اشاره مي كردن، بلند بلند مي خنديدن...تو راه پله ها همون آدما مي خنديدن و به ما تبريك مي گفتن...
رفتيم و رسيديم به اتاق ... در رو باز كردم...لامپ رو روشن كردم...همه خواب بودن...سجاد، عبدالحسين، ميثم و طراح اصلي نقشه، محمدعلي...
ساعت رو نگاه كردم، ساعت 2 بود و حداقل 2/5 ساعت تا اذان مونده بود...رفتم سراغ نفر اصلي، دستم رو كردم زير پتو، گردنشو گرفتم و فشار دادم، يهو از خواب پريد و داد زد: كثافت، هنوز دو ساعت و نيم تا سحر مونده، مگه مرض داري....