۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

Rock


می‌گم: خوب برنامه‌ت برای تابستون چیه؟ می‌خوای چیکار کنی؟
می‌گه: یکی از بچه‌ها تو پشت‌بوم خونه‌شون یه اتاقک زده، می‌‌خوایم بریم اونجا یه پتو بندازیم به عنوان در، خودش می‌خواد گیتاربرقی بزنه، یکی دیگه از بچه‌ها هم می‌خواد درام بخره، با هم یه باند(Band) راه بندازیم.
می‌گم: خسته نباشید، سبک‌های دیگه هم هستا، می‌خواید ساز دهنی بخرید بزنید تو خط کانتری(Country).
می‌گه: نه سر همین به توافق رسیدیم.
می‌گم: بله، ای‌ول برنامه ریزی.....

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

Spring is over


به نظرم جالبه که توی یکی از آخرین روزهای فصل بهار که توش خیلی هم خبری از بارون و سرسبزی و شادابی طبیعت نبود، بارون بیاد.
الان که این رو می‌نویسم، داره بارون می‌یاد، صدای رعد ، بوی نم، صدای برخورد بارون با شیشه و صدایی آشنا: اینجا.

شی‌ء گرایی


-حمزه، شی‌ء گرایی یعنی چی؟
-یعنی به جای تعریف متغییر، یه شی‌ء تعریف می‌کنی و متغییرهای مربوط به اون رو بهش نسبت می‌دی. مثلاً آدم یک شی‌ءِ که تعداد موهای سر، یه متغییر از اونه.
-البته حمزه جان یادت نره که Valueِ(مقدار) این متغییر برای شما صفره.
با گفتن این حرف صدای خنده‌ی حسین اتاق رو پر کرد. حمزه که بهش برخورده بود ادامه داد.
-از تو و حسام بهترم که مقدارِ متغییر طول دماغتون Nanِ(بی‌نهایت).
صدای خنده‌ی حسین بیشتر شد. من ادامه دادم:
-حسین نخند، تو هم بهتر از بقیه نیستی، متغییر دماغ واسه تو یه متغییر مختلطه، با اون دماغ کجِت.
حساب همه صاف شده بود، پس همه با هم شروع کردیم به خندیدن. ادامه دادم:
-البته، فراموش نشه که متغییر قد برای محسن مقداری بین صفر و یک تعریف می‌شه.
صدای خنده به خاطر یادکردن از محسن در حالی که  حضور نداشت، زیادتر شد.

۱۳۸۹ خرداد ۲۷, پنجشنبه

فراموشی


ابتدای راهرو ایستاده بودیم. داشتیم از روی راهنمای نصب شده، دنبال غرفه‌ای که محسن گفته بود می‌گشتیم. روزهای آخر نمایشگاه بود و جمعیت زیادی اومده بودن.
-صادق، ایناهاش، مرکز تحقیقات و اسناد جنگ
-مطمئنی اسمش همین بود؟
-از این شبیه‌تر که غرفه‌ای نیست.
همراه امیر به سمت غرفه راه‌ افتادیم، به جلوی غرفه رسیدیم، چند نفر داخل غرفه نشسته بودن و داشتن چایی می‌خوردن، مشخص بود که مشتری خاصی ندارن و از بیکاری دور هم نشستن و حرف می‌زنن.
-سلام، خسته نباشید
-سلام، سلامت باشید، بفرمائید
-اطلس جنگ رو دارید؟
با گفتن این جمله گل از گلش شکفت، مشخص بود که تا حالا از این کتاب هیچی نفروخته و ما اولین نفرهایی بودیم که حتی سراغی ازش می‌گرفتیم، با خوشحالی و خنده رفت و آوردش. یک کتاب با قطع A4، با کاغذهای گلاسه، رنگی و خیلی قشنگ.
بعد از کلی بررسی و تماس با محسن برای تأیید صحت کتاب، خریدیمش و از فروشنده خداحافظی کردیم و اون هم ما رو بدرقه‌ی گرمی کرد.
فقط یه سوال تو ذهنم باقی موند که چرا توی نمایشگاه کتاب با این وسعت و این حجم بازدیدکننده، هیچ‌کس سراغی از جنگ و آدم‌های اون موقع نمی‌گیره، یعنی فراموششون کردیم، یعنی برامون کم اهمیت شدن، شاید تو گیر و دار این زندگی زمینی، آدم‌های آسمونی که یه روزی بین ماها بودن رو فراموش کردیم، یا اینکه نه، واقعاً نمی‌دونیم برامون چیکار کردن؟

۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

رژه


شمشیر فرمانده عمودی بالا رفت و پایین اومد. شروع کردیم به رژه رفتن. پاها بالا می‌رفت و به زمین کوبیده می‌شد. از صبح کارمون همین بود. خیس عرق بودیم. تمام بدنمون خیس شده بود. تو اون گرمای تابستون، تمرین رژه، سر ظهر.
به جلوی جایگاه رسیدیم و از جلوی سردار عبور کردیم. صدای پشت بلندگو هماهنگ با طبل بزرگ گفت:((گروهان.....خیلی بد))
یه صدایی از وسط گروهان جواب داد:((سپاس جناب))
***
فرمانده کل گروهان رو کشید کنار میدون صبحگاه، زیر آفتاب نشوند و شروع کرد به صحبت کردن.
-چرا درست رژه نمی‌رید، از صبح تا حالا داریم تمرین می‌کنیم، همه گروهان‌ها درست می‌رن، همه از سردار "خیلی‌خوب" گرفتن، فقط به ما می‌گن "خیلی بد". جدی باشید. ایندفعه باید "خیلی خوب" بگیریم.
گفتم: جناب سروان حرف‌هایی می‌زنیدها، خوب نمی‌شه، کشتیم خودمون رو، خفه شدیم تو این گرما، سردار با گروهان ما حال نمی‌کنه.
گفت: ساکت آقای صادق. کاری که بهت می‌گن بکن.
بحث رو ادامه ندادم اما صدای خنده‌ی ریزی از صف جلویی می‌اومد. مرتضی و مجتبی و هادی و میثم داشتن می‌خندیدن. داشتیم بلند می‌شدیم که بریم توی صف رژه که یهو انگار یه چیزی یادش افتاده باشه، با عصبانیت رو به گروهان کرد.
-در ضمن، مگه ده بار بهتون نگفتم وقتی سردار می‌گه "خیلی بد"، نگید "سپاس جناب". چرا هی تکرار می‌کنید.
صدای بچه‌ها در اومد که جناب سروان، باور کنید ما نمی‌گیم، نمی‌دونیم کیه.
با گفت این حرف، صدای اون خنده ریز بیشتر شد. خیلی کنجکاو بودم که این چند تا چیکار می‌کنن. خودم رو تو صفشون جا کردم. نزدیک جایگاه که رسیدیم هادی متوجه من شد.
-اِ....صادق اومدی.....آماده‌ای؟
-واسه چی؟
-کاریت نباشه، یک دو سه که گفتم، قاطی بزن.
تقریباً جلوی جایگاه بودیم که هادی گفت:((1 2 3))
کل صف با خنده شروع کردیم به پا کوبیدن نامنظم. از جلوی جایگاه که رد شدیم، صدای پشت بلندگو، زیر طبل بزرگ گفت:((گروهان ...... خیلی بد))
می‌دونستم باید چیکار کنم. همراه با بقیه داد زدم:((سپاس ...جناب)).