۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

فقط رضايت شما برام مهمّه!!!!


از سر كلاس داشتم ميومدم، خسته و كوفته. داشتم به ساختمونِ خودمون نزديك مي‌شدم كه از دور ديدم دفتر فرمانده‌ي گروهان شلوغه. شصتم خبردار شد كه وقت دادن نمره‌هاست. اين نمره يك چيزي تو مايه همون نمره انضباط بود كه تو مدرسه دست ناظم بود با اين تفاوت كه الآن دست يك سروان بود.
مي‌دونستم كه وضعيت نمره‌م خوب نيست چون چند باري با فرمانده سر لباس و احترامات نظامي و موي بلند و صورت تراشيده بحثم شده بود. همينجور كه به ساختمون نزديك مي‌شدم، تو اين فكر بودم كه چجوري وارد ساختمون بشم و از جلوي در اتاق فرمانده رد شَم، بدون اينكه منو ببينه.
خيلي آروم و بي هيچ صحبتي، حتي بدون دادن جواب سلام بچه‌هايي كه از كنارم مي‌گذشتن، داشتم از جلوي در اتاقش رد مي‌شدم كه يهو داد زد:((صادق بيا تو)).
آه از نهادم بلند شد، واستادم، خودم رو مرتب كردم و رفتم تو، دم در كه رسيدم، بدون سلام نظامي، مثل هميشه، وارد شدم. چند نفري تو اتاق بودن كه داشتن سر نُمرَشون با فرمانده سر و كله مي‌زدن، همه از بچه مثبت‌هاي گروهان كه ناراحت بودن كه چرا بجاي 20، 5/19 گرفتن.
رفتم جلوي ميزش و گفتم:((سلام جناب سروان، بفرمائيد))
يك كاغذ از ميز بقليش برداشت و گذاشت جلوم، انگار كه از قبل منتظر من بود، گفت:((اين نمرته، ببين اعتراضي داري يا نه)).
به برگه يك نگاهي كردم، اسم و مشخصات ‌و نمرم اونجا بود...
14... نُمْرَم شده بود 14.... يهو آمپرم چسبيد به سقف ... نفهميدم كجام و دارم با كي صحبت مي كنم. داد زدم:((چرا؟ مگه من چكار كردم؟))
دستشو گذاشت پايين برگه و گفت:(( براساس اين موارد به شما نمره داده شده)).
هنوز عصباني بودم و حواسم به اطرافم نبود، با داد شروع به خوندن اون موارد كردم:(( رعايت نظم و انظباط، اصلاً نظم نداشتم؛ حضور به موقع در مراسم صبحگاه، اصلاً صبحگاه نيومدم؛ رعايت احترامات نظامي،اصلاً احترام نظامي چي هست؛ رعايت شئونات اسلامي، خوب اصلاً مسلمون نيستم؛ پس چرا بهم دادي 14، مي‌دادي صفر، راحتمون مي‌كردي ...))
اون كه فهميده بود من خيلي عصبانيم، گفت:((فعلاً بشين)) و با اشاره دست منو به صندلي روبروي ميزش هدايت كرد...
يك كم آروم شدم... تازه متوجه شدم كه همه بچه‌هاي داخل اتاق ساكت شده بودن و داشتن داد زدن منو نگاه مي‌كردن .... رفتم سمت صندلي كه ديدم مجتبي هم اونجا روي صندلي نشسته...
كنارش نشستم و پرسيدم:((تو چرا اينجايي؟))
گفت:((به من داده 12))
هر دوتامون ساكت نشستيم، من كه ديگه نمي‌تونستم خودمو كنترل كنم، خيلي عصباني بودم، كارد مي‌زدي خونم در نمي‌اومد...
تو همين حال بودم كه مجتبي شروع كه به چونه زدن با فرمانده...
((ببينيد جناب سروان، من اصلاً نمره برام مهم نيست... من فقط رضايت شما برام مهمه...))
وقتي اينو شنيدم يهو تو اوج عصبانيت شروع كردم به خنديدن، بلند، بلند....
يعني اين همون مجتبي بود كه باهم از دست فرمانده قايم مي‌شديم كه صورت تراشيدمون رو نبينه؟
خندم ادامه داشت، نمي‌تونستم خودمو كنترل كنم، چند نفر ديگه هم تو اتاق داشتن مي‌خنديدن...
مجتبي با دست بهم مي‌زد و مي‌گفت:((نكن صادق ... كثافت ... مي‌خوام نمره بگيرم ... مجبورم ...))
ديگه كار داشت به جاهاي باريك مي‌كشيد، رو به فرمانده با خنده گفتم:(( با اجازه جناب سروان من بعداً مزاحمتون مي‌شم)).
منتظر جوابش نشدم و از اتاق رفتم بيرون، به سمت اتاق خودمون...
وقتي رسيدم، قضيه رو براي بچه‌ها تعريف كردم... اونها بدتر از من ... 2 ساعت خنديديم... خندمون با ورود مجتبي به اتاق شديدتر شد... تا دو سال، سر همين قضيه براش دست مي‌گرفتيم، هنور هم وقتي جلوش اين قضيه رو مي‌گم، سرشو مي‌ندازه پايين و سرخ مي‌شه....

۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

تبريك


فردا، تولد دوست عزيزم وحيد.م است كه البته ما بعضي وقتها اونو وحيد افشار خطاب مي‌كنيم.
وحيد دانشجوي هواوفضا است و واقعاً هم بعضي وقتا تو فضاست.
خودش فكر مي‌كنه متولد 62 ست اما جوون‌تر از اين صحبتهاست.
ساكن تهرانه گرچه اهل تهران نيست، روزگارش هم بد نيست.
ورزشكاره گرچه با دود ‌و ‌دم هم، يك سلام و عليك كوچيك داره.
موهاش بلنده و چيزي كه هر مردي آرزو داره، داشته باشه رو داره..............قدِ بلند.
و در نهايت تخصص اصليش در تلفظ حرف ((ق)) مي‌باشد.
      وحيدجان، تولدت مبارك

۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

تبريك عيد!!!


سلام
پريروز عيد قربان بود. من يادم رفت تبريك بگم. عيد گذشتتون مبارك.
دليل اصلي نوشتن اين پيام اين بود كه از رفقاي عزيزم كه نگران من شده بودن و هي sms مي‌زدن كه:
((نري بيرون، مي‌گيرن سرت رو مي‌برن))، ((تسليت مي‌گم، روز نسل كشي شما‌ها رو))، ((به حرمت گوسفند حضرت ابراهيم 7 بار بگو: بع، بع و اين sms رو برا 7 تا گوسفند ديگه بفرست)) و قص‌علي‌هذا، تشكر ويژه كنم و مي‌خواستم به اطلاعشون برسونم كه خدا رو شكر، از اين عيد فرار كرديم و خدا را صد هزار مرتبه شكر كه در ساير اعياد گوسفند نمي‌كشن. تا سال بعد هم خدا كريمه.

۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

تبريك/تسليت




امروز، روز تولد منه.
البته نه شناسنامه‌اي، واقعي.
ساعت 22:20 روز هشتم آذر.
بعدها اين تاريخ مصادف شد با روز بازي ايران و استراليا.
تولدم تبريك/تسليت باد.

فيلم




امروز براي اولين بار مي‌خوام، در مورد يك فيلم بنويسم. يك فيلم ايراني كه هنوز رو پرده است و من سه شنبه ديدمش. البته چون بليط سينماها، سه شنبه ها نصف قيمته. فيلمي كه تا حدودي هم جنجال به پا كرده و پس از مدتي توقيف و كش‌و‌‌‌قوس‌هاي فراوون روي پرده نقره اي سينماها اومد:



  كتاب قانون


اين فيلم با بازي پرويز پرستويي و يك هنرپيشه زن خارجي(يَحْتَمِلْ لبناني) به نام دارين حمسه و به كارگرداني مازيار ميري و با نويسندگي محمد رحمانيان، مدتيه كه روي پرده سينماهاست.
داستان فيلم در مورد مهندس رحمان توانا(پرويز پرستويي)ست كه به اتفاق گروهي به لبنان اعزام مي‌شه و طي يك سري فعل و انفعالات با يك خانم مسيحي كه دانشجوي زبان فارسي‌ست، آشنا مي‌شه. در سفر بعدي كه اين گروه به لبنان دارن، اين خانم مسلمون شده و جناب مهندس يك دل نه صد دل عاشق ايشون مي‌شه و اتفاقا به وصال معشوق هم مي‌رسه. معشوق كه انتخاب دين اسلام براش بر اساس آموزه هاي اخلاقي و به انتخاب خودش بوده و شناسنامه ايي مسلمون نبوده، يك كتاب داره كه كليه دستورات مورد سفارش اسلام رو در اون نوشته تا رعايت كنه و با همون كتاب به ايران مياد تا با خانواده رحمان زندگي كنه...اصل قضيه از اينجا و با برخورد اين خانم با مسلمون هاي ظاهري(بلانسبت شما، منظور، اين بنده حقير است) آشنا مي‌شه كه از اسلام فقط نماز و روزه رو فهميدن و پي به حقيقت دين نبردن كه تازه همون رو هم درست انجام نمي‌دن و ....
فيلم روي نكته خيلي مهمي دست گذاشته. اين نكته كه مسلموني و كلا دينداري به سابقه است يا رعايت قوانين آن؟
من خيلي خوشم اومد، هم از موضوع، هم اين نكته كه اين خانوم به خاطر عشقش مسلمون نشده و فيلم كلا روي نحوه مسلمون شدنش تاكيد نداره و در ضمن فيلم در يك جاهايي باعث ميشه آدم از خنده ريسه بره.
اين فيلم مورد انتقاد خيلي ها قرار گرفته. اكثر منتقدين مي‌گن كه اين فيلم نيّتِش خوب بوده ولي خوب بيان نكرده اما من ميگم: ما ايراني‌ها، اگه اَزمون انتقاد بشه ناراحت مي‌شيم ولي اگه كسي اَزمون تعريف كنه ميگيم عجب آدم با‌فرهنگي!!!!.....
آخه عزيزِ من، با خودمون كه تعارف نداريم... ما اينجوري هستيم، نيستيم؟ مسلموني يا كلاً همه‌چيز تو زندگيِ ما فقط رو زبونمونه و موقع عمل كه مي‌شه....من نبودم دستم بود، تقصيرآستينم بود.
از من مي‌شنويد، حتما اين فيلم رو ببينيد....ديدن اين فيلم از اوجب واجبات است.