۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

من و انکار شراب


من و انکار شراب این چه حکایت باشد/غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد
تا به غایت ره میخانه نمی‌دانستم/ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز/تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است/عشق کاریست که موقوف هدایت باشد
من که شب‌ها ره تقوا زده‌ام با دف و چنگ/این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد
بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند/پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد

دوش از این غصه نخفتم که رفیقی می‌گفت/حافظ ار مست بود جای شکایت باش

تقدیم به حسین.یا

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

9 نفره


اپیزود آخر-روز چهارم و پنجم، پنج‌شنبه و جمعه
نمی‌دونم چرا و از کِی، اما حتی پنج‌شنبه غروب که رفته بودم صادقیه تا یک وَن واسه جمعه گیر بیارم و راننده ازم پرسید کجا می‌رید، به جای دشت هویج گفتم دشت خرگوش. شاید از پیارسال که رفتیم آهار و حسین اصرار داشت دفعه بعد بریم دشت هویج و به دلیل رابطه نزدیک هویج و خرگوش این اتفاق افتاد.
اما هرچی بود نمی‌تونستم کاری کنم که اشتباه نگم. حتی وقتی نانوا(بخوونید نونوا) که حجم زیاد نون‌هایی رو که خریده بودم رو دید و ازم پرسید چرا اینقدر و من گفتم فردا می‌ریم بیرون و در ادامه گفتم: "دشت خرگوش....ببخشید دشت هویج".
در تمام این مدت و اون شب و فردا که رفتیم و با اون راننده چِت کرده(High) رسیدیم و حتی وقتی از دشت هویج فقط این رو می‌دونستیم که تو لواسونه و تو راه از عابرای پیاده می‌پرسیدیم کجاست، من می‌گفتم دشت خرگوش.
البته مایه‌ی شر هم شده بودم چون وقتی مملی می‌خواست تو اینترنت در موردش سرچ کنه همه به اتفاق می‌گفتن دشت خرگوش.
اما اسمش هرچی بود و هرکجا بود، این نیمچه‌ سفر 9 نفره‌ی یک‌روزه در دشتی پر‌ از گل‌های زرد و چمن‌هایی خنک و نم‌دار و کوه‌هایی که هنوز آثاری از برف زمستانی رو رو(را روی) خودشون داشتن، با جمعیت کم‌وبیش زیادی که از همه قشری اومده بودن، خاطره‌ای شده توی ذهنم، نه من، که تو ذهن همه‌ی اون 9 نفر، سفری که با وجود پیاده‌روی زیادش و با وجود خستگی جسمی که تو تنمون گذاشت، خیلی خستگی‌ها رو اَزمون گرفت......جاتون خالی.

ادامه عکس در اینجا.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

نمایشگاه


اپیزود چهارم-روز سوم، چهارشنبه
رفتیم نمایشگاه اون هم از نوع کتابش. با هزار بدبختی بن کتاب گرفتیم که با شیوه‌ای کاملاً احمقانه ارائه می‌شد. در واقع چاهی بود که یه احمق توش یه سنگ انداخته بود و حالا همه سعی می‌کردن درش بیارن که البته موفق نشدن. جیب‌هامون خالی شد. امیدوارم بجاش کلّمون پر بشه، نمی‌دونم از چی اما خداکنه از مزخرف پر نشه.
نکته جالب تو نمایشگاه زیاد بود که بعد از اتمام این روایات اپیزودیک سعی می‌کنم بنویسمشون.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

سلام تهران/سینما


اپیزود سوم-روز دوم سه‌شنبه
با صدای مسافرا از خواب بیدار شدم. امیر هم تازه بیدار شده بود. رسیده بودیم. اصلاً باورم نمی‌شد. کل مسیر رو خواب بودم. پیاده شدیم. یه دستشویی و سایر قضایا.
-امیر ساعت چنده؟
-7
-خوب الآن چیکار کنیم؟
-نمی‌دونم، خونه‌ی ممد اینا که نمیشه رفت، دانشگاه هم که زوده بریم، خوب یک کم وقت تلف می‌کنیم،
-چطوری؟
-با اتوبوس می‌ریم توپخونه و از اونجا با مترو می‌ریم دانشگاه، ساعت 8 و نیم می‌رسیم،
-خوبه
درست می‌گفت همون موقع‌ها رسیدیم، اون رفت سراغ کارهاش و من هم رفتم اتاق احد، وارد شدم، چند لحظه طول کشید تا منو بشناسه، باورش نمی‌شد که رفته باشم اونجا، بعد از کلی احوال پرسی، بدون سوال چایی رو آورد، حال کردم مثل خودم هم ترکه هم چایی‌خور. چایی رو که زدیم امیر اومد و باهم رفتیم پیش عبدا...، خلاصه تا ظهر وقت تلف کردیم و بعد هم تخته‌گاز رفتیم انقلاب، چرا؟؟؟؟.....(خنده‌ای بر لب با قیافه ای حق به جانب با صدای هه هه) سه‌شنبه روز سینماست دیگه.... خواستم بقیشو بنویسم، دیدم امیر خوشتر نواخته این نوا را(اینجا).

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

رَکَب


اپیزود دوم-روز صِفْرم و اوّل یک‌شنبه، دوشنبه
روز یک‌شنبه، روز قبل از این که امیر بیاد(اینجا) زنگ زدم به خانوم هم‌کلاسی،
-سلام خانوم همکلاسی،
-سلام آقای م.صادق،
-ببخشید مزاحم شدم، فقط می‌خواستم بپرسم که شما امروز رفتید پیش دکتر یا نه، چون من پیداش نکردم،
-نه اما گفته فردا بعد از کلاس بیا، ساعت 4 می‌رم پیشش، 2 تا 4 سرِ کلاسه،
-ممنون، حالا من هم ببینم چطور میشه، احتمالاً بعد از شما می رم، هست که؟
-آره، گفت 4 تا 6 هست،
-ممنون، خداحافظ،
فرداش، یعنی روزی که امیر اومد پیشم و بعد از اینکه اومد آزمایشگاه(ر.ک همونجا پاراگراف چهارم)، 20 دقیقه مونده به چهار راه افتاد به سمت اتاق استاد، تا به قولی رَکَب زده باشم و قبل از رسیدن خانوم همکلاسی برم توی اتاق استاد.
با هزار امید و آرزو رفتم دانشکده، طبقه‌ی چهارم. تا رسیدم بالای پله‌ها، از دور دیدم که در اتاق استاد بازه،
-جوون، الآن می‌رم تو،
تا رسیدم دم در اتاق استاد، دیدم دکتر داره با یکی صحبت می‌کنه، صدا واسم آشنا بود،
تا سرم رو انداختم داخل اتاق، دیدم خانوم همکلاسی توی اتاق نشسته و داره از استاد سوال می‌کنه، چیزی برای گفتن نداشتم، متعجّبانه از جلوی در اومدم کنار، فقط این جمله اومد زیر زبونم: "امیر....رَکَب خوردیم، فروختنمون".ْ